تبليغاتX
هیچ تمنایی بی پاسخ نیست.

 

 

و اما این وبلاگ برای همه که دوستشان دارم .هر چیزی در این وبلاگ شاید که اشتباه باشد.



همیشه یک

کاش کوچک

برای آدم می ماند
که بگذارد روی تاقچه
همیشه آخرش یاد آدم می آید
آنجایش را نه
آنجا را هم می شد
همیشه آدم فکر می کند
تمام می شود
ولی
همیشه آدم فکر می کند
که باز
اما
همیشه یک سیب کوچک
توی پیشدستی هست
لبخندی
در پیاله چشمانت...





التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 16:53  توسط عطیه  | 


من خوشبخت بودم
خوشبخت بودم
اینطور نگاه نکنید من را
اینطور صدا نکنید من را
اینطور به سکسکه ام
نیاندازید


و عبور جویبار
از  کوه
و بوی آرام شبدر
بوی آرام مهتاب

توی مدرسه من
با خودکار صورتی
بوی مهربان عطر
دعا

شعر

درس

تا مرگ

من خوشبخت بودم

خوشبخت بودم

اینطور نگاه نکنید من را

اینطور صدا نکنید من را
اینطور به سکسکه ام
نیاندازید ...


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:0  توسط عطیه  | 



می خواهم از تو حرف بزنم

ولی کلمه اتفاق نمی افتد
در نمی زند
صدا نمی کند
هر چه گریه می کنم
کلمه دیگر برای آمدن
عجله ندارد
کراوات می زند
می نشیند آن بالا
توی چشمهای من
نگاه می کند
و می گوید
"حال نمی کنم که اتفاق بیافتم...


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:18  توسط عطیه  | 


زردترين برگ ِ درخت

به سرمای ِ آخرين بوسه ها

بر زمين می نشيند

و

پائيز

در شرمی سرخ

از ساده ترين اتفاقی

که هميشه تلخ تکرار می گردد...







التماس دعا




+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:12  توسط عطیه  | 


این فکرهای لعنتی لحظه ای من را راحت... راحت؟!!

 راحتی کلمه ی دوری نیست،مشکل اینجاست که ناراحتی هم خیلی نزدیک است...



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 22:56  توسط عطیه  | 

میگن

<دل به دل راه داره>



این دل من

اونم دل تو

پس کو راهش ؟




+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 17:53  توسط عطیه  | 



سخت ميشود باور كرد

دروغهاي آسان ِتو را




+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 8:31  توسط عطیه  | 

 

اینک آرامشی ست خاکستری که به من باز می گردد

آرامشی که در خطوط متروک صحرا _که روزگاری به خاکستر گندم های سوخته می پیوست _نیز نمی توان جست.

آرامشی که از یک پایان _نه پایان پایان ها _سخن میگوید.شاید پایان یک فصل نه سر انجام همه سال ها

آرامشی ست غریب که نه رسیدن را می گوید و نه اختتام دردناک یک مجلس سوگواری را

نه می گوید و نه توان گفتن در اوست

نه ارزش ابتدایی یک داروی مسکن را دارد و نه از تسلیم شدگی نهایی در برابر حسی ترین دردها حکایت می کند.

آرامشی که جنجال خیابان ها,نورها و زوایا در آن فرو می نشیند و رسوب میکند.

بگذار تا در میان گرگ ها و ترسوترین مردم,پیوندی بیافرینم .

راهی ست که باید رفت.

راهی ست بازگشتنی

رفتن ستایشگر ایمان است

و بازگشت,مداح تقدیر .

خیابان هنوز عابران را جواب نگفته است .

 

 

 

(بار دیگر شهری که دوست می داشتم _نادر ابراهیمی)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 13:19  توسط عطیه  | 



من قدر خود را بزرگتر از آن می دانم که محبت خویش را از کسی دریغ کنم حتی اگر آن کس محبت مرا درک نکند و به خیال خود سو استفاده نماید.



شهید چمران

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 9:35  توسط عطیه  | 

 

هرگز

نگو هرگز


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 8:50  توسط عطیه  |