جمعه 1391/02/01
هی ازم میپرسن
چرا کم مینویسی .چرا نمینویسی
خلاصه اش اینه که دیگه اینجا احساس راحتی نمی کنم. سانسور کردن خودمو دوست ندارم. اینکه هی باید ملاحظه ی اینو اونو بکنی کمی برایم آزار
دهنده است.
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 23:25 |
لینک
|
سه شنبه 1391/01/01
بیا همین امروز در افکار و تصمیم هامون وانمود کنیم
که زندگی خیلی ساده است
که همه خیر مارو میخوان
و زمان به نفع ما در حرکته
اجازه بده وانمود کنیم
که همه ما رو بیش از اون چیزی که فکر می کنیم دوست دارن
و هیچکس نمی تونه به ما آسیبی برسونه
اون وقت اگه از این بازی خوشمون اومد
فردا هم تکرارش می کنیم
روز بعد هم همینطور
و خیلی زود متوجه می شویم
که این اصلا بازی نیست
بلکه دقیقا همون اتفاقیه که هر روز داره توی زندگیمون می افته
"مایک دلی از کتاب نامه هایی از هستی"
سال نو همگی مبارک !
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 23:35 |
لینک
|
شنبه 1390/12/20
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 7:33 |
لینک
|
چهارشنبه 1390/12/03
خب بالاخره من دیروز , پروژه امو با یه مکافاتی تحویل دادم .بعدش مهناز اومد پیشم و با هم کلی خندیدیم .دلم برای اون روزای با هم بودنمون خیلی تنگ شده بود.به من که خیلی خوش گذشت ,گرچه آخرش فک کردم که بیچاره مهناز,چقد توی مخش حرف زدمو چرت و پرت گفتم .
با اینکه زیاد اینجا نمیاد .ولی از همینجا ازش بخاطر همه خاطرات قشنگی که با هم داریم ممنونم.
من حالا با خیال راحت وبلاگمو آپدیت میکنم.از همه اونهایی که تو این مدت هی میومدن سر میزدن و هیچ اتفاق خاصی اینجا نمیدیدند مخصوصا از مهسای عزیز که بهش قول داده بودمو کاری نکردم ,معذرت میخوام .
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 9:37 |
لینک
|
چهارشنبه 1390/11/12
اسپیس کیبوردم خیلی خرابه.وگرنه من دست از نوشتن برنمیدارم.
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 11:16 |
لینک
|
سه شنبه 1390/10/20
برای سکوت کردن همیشه وقت مناسبی ست.
فکر میکنم اینکه دیگر لازم نیست به آدمها یاد آوری کنم چقدر موجودات پلیدی هستنند,نکته خیلی خوبی است...
اما فقط شاید
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 14:21 |
لینک
|
یکشنبه 1390/10/18
چند وقت پیش فکر میکردم ،یادم نیست به چی، ولی خیلی مهمی نبود. هر چی که بود...
جدیدا کمتر فکر میکنم واسه همین اینجا کمتر مینویسم و این خیلی خوبه...
واسه من
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 7:12 |
لینک
|
شنبه 1390/10/10
هر کجای عالم هم که باشیم
همیشه ی همیشه
شنبه ها زود
پنج شنبه ها دیر
جمعه ها دلگیر
هر کجای عالم هم که باشی
همیشه ی همیشه
من
یک قدم عقب تر
دارم دنبالت می آیم
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 9:50 |
لینک
|
پنجشنبه 1390/10/08
نمیدونم چرا جدیدا اینجا انقد دیر به دیر آپدیت میشه!نمیدونم وقتش نیست ,حسش نیست ,حوصلش نیست .نمیدونم !
خاله مریم یه وبلاگ درست کرده و روزی چند بار آپدیتش میکنه, یه جواریی حسودیم میشه وقتی نوشته هاشو میخونم. دوست دارم بیام اینجا, منم بگم چی شده چه خبره !الان دیگه فک میکنم اگه ننویسم ظلم بزرگی به خودم کردم.
دیروز طیبه بی اطلاع ما از خونه رفته بود .درسته که ما تا طلوع آفتاب خیلی اضطراب کشیدیم که ببینیم, کجاست ؟کجا رفته ؟با کی رفته ؟چرا چیزی نگفته ؟
درسته که خیلی ماروپیچوند, مایی که همش کمکش میکردیم که راه زندگیشو پیدا کنه .
اما فک کنم یه جورایی به بعضی خواسته هاش رسید .بعد چند سال با خونوادش حرف زد .خواهرشو دید و.... بنظرم ساده تر از اون چیزی بود که حرف میزد .خدا کنه مشکلاتش مثه سادگیه خودش ساده حل بشه
اما حالا ما دنبال یه پرستار دیگه واسه عزیز هستیم.آخه فک نکنم دیگه بیاد خونه ما و دوباره کار کنه .نمیدونم شایدم بیاد.کسی چه میدونه
دوست دارم سر فرصت تا یادم نرفته تمام داستانهای طیبه رو بنویسم .حیفه به مرور زمان از ذهنم پاک بشه آخه خیلی جالبه
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 8:41 |
لینک
|
دوشنبه 1390/09/21
راستش یک قانون جدیدی برای خودم گذاشته بودم که به اندازه کافی ترسناک بود .بعدش که یعنی حالاست .فهمیدم دنیا هرچقدر هم که مهربان باشد من را یکطورهایی آزار میدهدو من خانه آخرم این است که بنویسم .فعلا باز هم مینویسم و اصلا خلاف حرفهایی که این چند وقته میزدم نوشتن توی تنهایی برایم هیج کیفی ندارد .
خب امروز روز اول این وبلاگ بعد از یک مردن کوچک است .آدم باید بعد از مردنش حتی شده کمی,خوددار باشد .
پس همین برای امروز کافی ست .
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 18:17 |
لینک
|
چهارشنبه 1390/08/11
چه وقتی است که آدم می فهمد خاطراتش شبیه دیگران نیست؟مثلا وقتی که بقیه خاطره تعریف می کنند و آدم نمی خندد؟
کی می رسد که آدم میفهمد تنهاست؟دور است حتی از کلمه هایی که توی حرفهایش می آید.
چه وقتی است که آدم احساس میکند این همه حرف که میزند هیچ کس نمیگیرد ؟
کی میشود که آدم درک می کند که بی نهایت تنهاست؟
چه وقتی است که آدم عمیقا می فهمد میلیارد یعنی چه ترابایت کجای عالم است؟
چرا آدم این سئوال ها را از خودش میپرسد؟
چه میشود که آدمها این سئوالها را از خودشان نمیپرسند؟
چرا این همه آدم باهوش تر، باسوادتر، خوشگل تر هستند و هیچ کدامشان نمیپرسد از خودش چرا؟
به همین سادگی همه چیزهای خوب دنیا رفتند. من ماندم بین آدمهایی که نمیفهمم. و نمیفهمند. بین دو دریا که هر دو را گریستم. دریایی که بین من و دیگران و دریایی که بین دیگران تا من بود. درست مثل یک عدد شروع میکند به بزرگ شدن بدون اینکه بداند آدم که آخرش کجاست با اینکه می دانم بزرگ نیست خیلی و اینطوری شد که آرزوهای کوچک شروع شدو می دانم که این آرزوهای کوچک، مرا هی بیشتر توی خودم میبرد و از مردم دیگر که همین آرزوها را دارند دورتر میکند. تنهایی خوب است. تنهایی همه دنیاست...
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 9:37 |
لینک
|
شنبه 1390/08/07
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟
حمید مصدق
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 21:33 |
لینک
|
دوشنبه 1390/08/02
مي خواستم بگويم:
"گفتن نمي توانم"
آيا همين كه گفتم
يعني همين كه گفتم؟
"قیصر امین پور"
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 17:30 |
لینک
|
شنبه 1390/07/30
تقصیر خودمه
با همه کنار اومدم که حالا اینقد دورم
تقصیر خودمه
اما چاره ای نداشتم
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 11:50 |
لینک
|
دوشنبه 1390/07/25
فکر
میکنم
قبل از اینکه عمرم تمام بشود بمیرم آدم
گاهی خیلی خسته میشود حق دارد
این فکرها به سرش بزند
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 17:38 |
لینک
|
یکشنبه 1390/07/24
بازدید کننده های اینجا شده شبیه log موبایلم
از هر ۱۰ نفری که اینجا سر میزنن ۸ تاش خودمم و ۲تای دیگه هم با search که اصلا هم به وبلاگم مربوط نمیشه شدن بازدید کننده
از هر ۱۰ تا تماسی که بهم میشه ۸ تاش خونه است و ۲ تای دیگه هم اشتباهی به جای اینکه ۶ بگیره ۵ گرفته
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 19:45 |
لینک
|
یکشنبه 1390/07/17
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 7:31 |
لینک
|
پنجشنبه 1390/07/14
یک چیزی هست که باید بنویسم. حرفی که باید آخرش بگویم.
بغضی که باید یک روزی گریه شود.من کجای این دنیا هستم؟ من دارم چه کار می
کنم؟ یک نفر آخرش باید این را به من بگوید. یک نفر باید این حرف را بگیرد معنی این
حرف را بفهمد و دست من را بگیرد و اینها. می میرم قبل از تمام گفتنها و نوشتنها
تشنه می میرم. تشنه تمام چیزهایی که هیچ وقت نیافتم.
این عادلانه نیست. این
اصلا عادلانه نیست
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 23:39 |
لینک
|
دوشنبه 1390/07/11
درست وقتی آدم این تریپ را می گذارد که معنی یک چیزی را کاملن فهمیده دنیا نشانش می دهد که نفهمیده و به محض اینکه می گوید چیزی را نمی فهمد دنیا فورن با لگد به او می فهماند. این مثل تمام چیزهای عادی دنیا اصلن جالب نیست
امروز یه عالم اتفاق عجیب دیدم حال گفتنشو ندارم اما دارم به این فک میکنم که ...! هیچی بیخیال!
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 21:48 |
لینک
|
یکشنبه 1390/07/10
الان که دارم نوشته هایم را تایپ میکنم ژاپنیها توی همین تالار کتابخانه مرکزی دانشگاه نشستند با هم حرف میزنند یکیشان نگران است که صدایش مزاحم من باشد. خیلی خنده دار است که پشه ها فکر کنند میتوانند مزاحم بشوند...
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 12:58 |
لینک
|